گریه ی مستی

من مرده ام… به نسیم خاطره اى، گاهى تکانى مى خورم… همین

عشق ما افسانه بود

افسانه نیز افسانه شد...

لبخند

پیمان

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۳ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط پیمان نظرات () |

خدایا من حواسم به همه هست به جز تو

پس تو هم حق داری حواست به همه باشه به جز من...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱٢ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط Radical نظرات () |

همش فکر میکردم یعنی چی که میگن فلانی مثل مرد باخت تا اینکه این ترم خودم 

به این احساس رسیدم درسته باختم ولی خیلی احساس خوبی دارم احساس خوب

یه برنده من باختم ولی مردونه باختم که شاید احساس منو یه برنده هم نداشته باشه

(پیمان چرچیل بازنده ی مغرور)

پس میخندم مصنوعی....

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط پیمان نظرات () |

بهانه ها برای بودن تمام شده اند

اینک دنبال بهانه ای میگردم

برای نبودنم

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٩ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط پیمان نظرات () |

من عقابـــــــم!!

همون عقابی که حتی پر زدن تو ارتفاع کلاغی مثل تو رو ننگ میدونه 

و تو کـــــــــلاغ!!

حتی وجودت تو آسمونو مدیون عقابی مثل منی.

 

بخونن اونایی که خیلی خیالات خام تو سرشونه خنده

<اراجیف نوشته های پیمان>

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٠ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط پیمان نظرات () |

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را

نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را

مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟

و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ

که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را

نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را

فقط می خواستند اینها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟ 
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٧ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط پیمان نظرات () |



خوابم نمی برد سر ِ این سنگ لعنتی

از بالشی که شاهد ِ خون گریه هام بود


هر سوخته، ذغال سر ِ منقلی شد و

هر پخته ای که دیدم و دیدیم خام بود

در گوش شهر، روضه ی بز خواندم از سکوت

که آرمان ِ اصلی ِ شان انتقام بود!

تنها نشستم و به خودم زل زدم فقط

هر چیز خوب بود یقیناً حرام بود!
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٦ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ توسط پیمان نظرات () |

منو که میذارین تو قبر،

بزنین رو شونم و بگین:

هی رفیق،

سخت گذشت،

ولی دیدی گذشت،...!!؟

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢٦ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط Radical نظرات () |

شاعرت فرق داشت با دنیا
عاشق ِ آنچه که نمی شد بود

وسط جشن، گریه می کردم
گرچه لبخند زورکی مُد بود

فوت کردم به کیک بی شمعم
مرگ من لحظه ی تولد بود...
نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢۱ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط پیمان نظرات () |

فرصتی خواستمش او به من فرصت داد؛

جرعتی داد به من که مرا قدرت داد؛

او مرا عرش کشید؛

بر زمین نقش کشید؛

کل دریا به لبم قطره ای اشک چشید؛

نه مرا توهینی نه مرا تحقیری؛

من به او بخشیدم پشت به هم جنگیدیم؛

تو میان زر و گل خوار شدی؛

ما میان همه کس یاد شدیم ...!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٩ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط Radical نظرات () |

Design By : Mihantheme