فرصتی خواستمش او به من فرصت داد؛

جرعتی داد به من که مرا قدرت داد؛

او مرا عرش کشید؛

بر زمین نقش کشید؛

کل دریا به لبم قطره ای اشک چشید؛

نه مرا توهینی نه مرا تحقیری؛

من به او بخشیدم پشت به هم جنگیدیم؛

تو میان زر و گل خوار شدی؛

ما میان همه کس یاد شدیم ...!

/ 2 نظر / 19 بازدید
هانیه

بی تابم نمیشوی بی قراری نمیکنم فراموشی مان مبارک...

هانیه

میـــدانم بابا دو بخــش است؛ بخشـــــــی در صحـــــرا و بخشـــــــــی بالـآی نیـزه.... امـــــا اینــــکه عــــــمو چنـــد بخش استـــــــــ فقـــــــــط بابـا میـــــــداند...