خدا اون روزو برای هیچ کس نیاره

هر چی با خودم کلنجار رفتم که این پستو نزارم دیدم نمیشه آخه از دیشبه فکرمو داغونکرده

دیشب حدودای ساعت 12 تا 12:30 نصفه شب بود که داشتم برا خودم تو خیابون قدممیزدم دیدم یکی داره از بالا کشون کشون میاد وقتی اومد نزدیکتر دیدم آقا سعیده.

منواین آقا سعید 7 سال باهم تو یه تیم بازی کردیم آقا سعید مغز متفکر تیممون بود. ایشوندوبار هم به اردوهای تیم ملی دعوت شدند،  بگذریم.

دیدم سیگار دستشه جدا خیلی خیلی تعجب کردم آخه اصلا به این کارا فکرم نمیکرد،وقتی یکم باهاش حرف زدم دیدم بــــــــله، مستم هست دیگه داغون شدم، ازش پرسیدمسعید؟

تو دیگه چرا  آخه؟

گفت: پیمان عشقت که بره دیگه نمیتونی ببینی گذشتت چی بوده هر کاری میکنی تا زودتر خلاص شی از همه چیز، من سیگارو با سیگار روشن میکنم، هراز گاهی هم که جیبم پر پول بشه یه لبی به مشروب میزنم میگفت پیمان من ازت 1 سال بزرگترم به حرمت همین یک سال اختلاف سنی فقط این حرفمو گوش کن

میگفت:هیچ وقت هیچ وقت عاشق نشو دنبال کسی هم نباش ....

چون هیچ چیزی دست تو نیست الان که من دارم باهات حرف میزنم اون بالایی خواستهپس زور زیادی برای گرفتن چیزی که مال تو نیست نزن که اشتباه من این بود. تلاشمیکردم واسه بدست آوردن چیزی که مال من نبود

 

نمیخواستم این جور چیزا رو بزارم تو این وبلاگ ولی این خیلی خیلی فرق داشت!؟!؟

/ 2 نظر / 5 بازدید
محمد علی

با سلام و عرض ادب.....[لبخند][گل] گفتند عینک سیاهت را بردار دنیا پر از زیبایی هاست !!! عینک را برداشتم ... وحشت کردم از هیاهوی آدم های رنگی که چهره ی کریه شان را آراسته بودند تا دروغ بگویند و لذت ببرند.......... عینکم را بدهید می خواهم به دنیای یکرنگم پناه ببرم !!!!!!!!! http://daryayedastan.persianblog.ir/داستان های کوتاه(عشق) http://asemondelamgerefte.persianblog.ir/دلم گرفته آسمان

فرزانه

من اینو ندیده بودم... باید بگم :هی وای من [ناراحت] [گریه] چه نصیحت قشنگی حرفشون کاملا درسته!