مردم شهرسیاه

خنده هاشان همه ازروی ریاست

دلشان سنگ سیاست

مادراین شهردویدیم ودویدیم؛چه سود؟

هرکجاپرسه زدیم،خبرازعشق نبود

وتوای مرغ مهاجرکه ازاین شهرگذرخواهی کرد

نکندازهوس دانه ی گندم به زمین بنشینی!

/ 2 نظر / 10 بازدید
ديدار

سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟ صبح تا نیمه ی شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟ صدفی در دریا است؟ نوری از روزنه فرداهاست یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست؟ [گل]

فرزانه

قشنگ بود[گل] نقابم کو؟؟! اينجا همه نقابی بر چهره دارند... می خواهم همرنگ جماعت شوم... اينجا صداقت تاوان دارد... اينجا بوی يکرنگی نمیدهد.. موفق باشید یاحق